تبليغاتX
ZUZE
زوزه
در طول زمان آموخته ام که هیچ فرقی نمی کند چقدر خوب و وفادار باشم

زیرا همیشه کسانی هستند که قلب کوچم را بشکند.اما سعیدم من هیچ دلی رو نمیشکنم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:24  توسط S.Mozafari  | 
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تورا دارد

نمی دانم نداشتنت سخت تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد؟

بله سعیدم این تقدیر من تنها تا همیشه باهاش آشنام خوشبختی تو مهمه

دوست دارم با تموم دیونگیام میمیرم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:20  توسط S.Mozafari  | 
مردان در صید عشق به وسعت بی انتهایی.......!

گدایی عشق میکنند تا وقتی که مطمئن به تسخیر قلب زن نشدن

اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال..... بجا می آورند.





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 6:33  توسط S.Mozafari  | 
4u
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 6:5  توسط S.Mozafari  | 
با بزرگترین عشق

در کوتاهترین جمله

روی لطیف ترین گل می نویسم

" دوستت دارم عاشقتم می میرم واست سعیدم "



خدا نکنه عزیزکم

منم دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:44  توسط S.Mozafari  | 
تک تک روزهایم را می سوزانم تا چشمکی باشد برای شبهای بی ستاره ات تا بدانی چقدر دوستت دارم سعید


و من بیشتر جوجو

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:42  توسط S.Mozafari  | 
تمام فنجانهای قهوه را که می گفتند ما به هم نمی رسیم را شکاندم

و فنجانی دگر خوردم

فال دیگری گرفتم

از بس قهوه خوردم به گمانم یک قرن بیدار باشم


در توصیف سعید منو دق نده

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 20:58  توسط S.Mozafari  | 
شب است و کوچه ها تاریک

جیرجیرک در تنهایی می نوازد و می گرید
من نمی دانم که او با خود چه می گوید!

یک نفر می گفت : جیرجیرک ها عاشق اند
از فراغ یار باید باشد این نجوا

یک نفر می گفت :هر چه می خواهد بگوید
صوت او دل را می آزارد

یک نفر می گفت :یار او رفته
او نه خود بلکه با خدا رفته


جیرجیرک هر شب بیدار بود
به گمانم منتظر بود.



83/12/17
5:30 صبح

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 17:0  توسط S.Mozafari  | 
 

خواب بودم که ناگه یک نفر فریاد زد :برخیز

در باز شد

دستها را بست و با خود برد

در دلم احساس مرگ می کردم

برد من را

تا رسیدم سوی دیوار

چشم هایم را بست

یک نفر از روی کاغذ شعر می خواند

من نفهمیدم چه می گوید

به گمانم عذرخواهی می کرد

ناگهان باران به شدت بر سرم بارید

دست و پایم غرق در خون شد

یک نفر من را به بالا برد

احساس خوبی بود

بعدها فهمیدم که آنجا مرده بودم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 4:52  توسط S.Mozafari  | 


 
Montauk Monster

Origin:
First discovered by four friends on the shores of Montauk, New York, the Montauk creature created quite a stir, especially since photographic evidence of the beast was provided. However, before it could be identified by experts, someone decided to bury it instead and such location is unknown.
Sightings: Coast of Montauk, New York
Theories: The general conscensus seems to be that this creature is derived from the raccoon family, although some would argue that the legs appear to be too long in proportion to its body. Other possibilities include a sea turtle that is missing its shell, a coyote that has decomposed from being submerged a long time, and even a personal project made out of latex
 





+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 2:38  توسط S.Mozafari  |